سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




لای دیوان باز شد ، حافظ صدایت کرده بود
این دل دیوانه در دیوان هوایت کرده بود...

لای دیوان باز شد ، « تیر دعا » رفت و نخورد
« اشک »، « راز سر به مهرم » را روایت کرده بود...

یک شب از یک پنجره یک دست ، دستم را گرفت
دست تنهایی که دل را رد پایت کرده بود...

دست من افتاد از پا ، پای من از دست رفت
این همان دستی ست که هر شب دعایت کرده بود...

بغض من سنگین شده ، پس تنگ یک آغوش کو ؟!
کاش روی خاک احساس رضایت کرده بود...

وعده ما یک هزار و سیصد و هشتاد و ... عشق
با همان لحنی که با من آشنایت کرده بود...

می نشینی ، یک نفس مهمان شعرم می کنی
شعر زیبایی که همرنگ خدایت کرده بود...

خواب من تعبیر شد ، انگار داری می روی
یک نفر شاید نمک در کفش هایت کرده بود...






تاریخ : شنبه 94/8/2 | 6:30 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

کافه انگار گرفته ست و کسی نیست که نیست
قهوه ها زهر و درونش شکری نیست که نیست


آن طرف میز گروهی و فقط یک فنجان
از هیاهوی رفاقت خبری نیست که نیست


پشت هم تاس می‌اندازد و یک مهره هنوز
جفت شیشی نگرفته ست و رهی نیست که نیست


قهوه چی منتظر ساعت پایان شبش
چشم هایش به در و رهگذری نیست که نیست


و نشسته اند دوتا پیش هم و مشغولند
غرق در قهوه و انگار دلی نیست که نیست


می‌رود سوی در آن دختر تنها کم کم
آه دارد که پی اش پشت سری نیست که نیست


خارج از کافه هم از داخل آن بهتر نیست
همه درگیر خود و هم نفسی نیست که نیست


من و تنهایی و این بیت بدون واژه
بی تو ای شکّر فنجان غزلی نیست که نیست


طعم شیرین شب وصل و فقط یک نکته
که اگر عشق نباشد عسلی نیست که نیست...






تاریخ : شنبه 94/8/2 | 6:28 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

باورکن
پاییز که می آید
همین پیرمردهای تنها
روی نیمکتهای پارک هم
 به اولین عشقشان فکر می کنند
به دختری با موهای طلایی
یا گیسوان سیاه
 روسری خالدار
یا شاید شالی پشمی
به حرفهایی که باید می گفتند
و نامه هایی
 که هیچ گاه به مقصد نمی رسد....






تاریخ : شنبه 94/8/2 | 6:25 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟؟
تکاندن برف
از شانه های ادم برفی؟


#گروس_عبدالمکیان






تاریخ : شنبه 94/8/2 | 6:22 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

کنار من که قدم میزنی .. هوا خوب است
پر از پریدنم و جای زخم ها خوب است ..
برای حک شدن عشق درخیابان ها ...
به جا گذاشتن چند ردپا خوب است ...






تاریخ : دوشنبه 94/4/29 | 6:18 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

گویـــی بــه دستان خدا ایمان ندارد
شهری که در تقویم خود باران ندارد
باران تن خیس تو،باران چشم هایت
باران کــه باشد زندگـــی پایان ندارد
هر روز دیدار تو باشد روز عید اس
فطر و غدیـــر و مبعث و قربان ندارد ..
با من مدارا کن کــه این سرباز تنهـــا
در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد
انگشت هایم لای موهایت اسیرند
گاهـــی رهایــــی لذت زندان ندارد
دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح
خوابـــی کـــه آغازش تویـــی پایان ندارد ..
امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی
بی بـــــرف بازی زندگـــــی امکان ندارد...

ناصرحامدی






تاریخ : سه شنبه 93/12/26 | 1:45 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

امید صباغ نو






تاریخ : سه شنبه 93/12/26 | 1:40 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

پاییزی ام، بهار چه دارد برای من

عید تورا چه رابطه با عزای من؟

باصدبهار نیز گلی وا نمی شود

در ساقه های بی ثمر دست های من

آری بهار خود نه؛که نام بهار نیز

دیگر نمی زند،در ویران سرای من...


حسین منزوی






تاریخ : سه شنبه 93/12/26 | 1:38 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

با چتر آبی ات به خیابان که آمدی

حتماً بگو به ابر، به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که در من است

از امتداد خیس درختان که آمدی

امروز روز خوب من و روز خوب توست

با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یک باره وا شدند

تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو

مانند ماه تا لب ایوان که آمدی

زیبایی رها شده در شعرهای من!

شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

پیش از شما خلاصه بگویم ادامه ام

نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

گنجشک ها ورود تو را جار می زنند

آه ای بهار گمشده... ای آن که آمدی      

   فرهاد صفریان






تاریخ : سه شنبه 93/12/26 | 1:36 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()

می روم زیر بار تنهایی، تا کمی در جوار خود باشم




تا که با بی کسی درآمیزم، پای این دردهای مکتوبم







تاریخ : سه شنبه 93/12/26 | 1:17 عصر | نویسنده : نیلوفررضایی | نظرات ()
   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By K 2 C O D :.